به نام خالق شكوفه های دریایی

برخی افراد عاشق هیجانند ولی به نظر من هیجان نیست که ما را به وجد می آورد بلکه ترس است. کمی فکر کنید! تا به حال سقوط آزاد داشته اید؟ (مثل بانجی جامپینگ)، سوار قطار های وحشت شده اید؟ چه چیزی شما را عاشق این گونه هیجانات کرده؟

حالا یک رستوران می خواهد با همین روش اصطلاحا بترکاند. طراحان این رستوران قصد داشتند مخوفترین رستوران و حتی مکان دنیا را بسازند.
رستوران تی اسپوخوز که با هدف شبیه سازی جهنم در شهر Turnhout کشور بلژیک ساخته شد، یک اثر هنری و یکتا در نوع خود بود. معماران و طراحان سازه برای شبیه تر شدن این مکان به جهنم از هیچ راهکاری دریغ نکردند، آن ها افکت های ویژه ی صوتی را در سراسر مجموعه به کار بردند که با ترکیب شدن با افکت های تصویری حس واقعی بودن را صد در صد به مهمانان القا کنند.


میهمانان از همان درب ورودی با صدای جیر جیر درب احساس ناخوشایندی پیدا می کنند کمی که جلوتر می روند مه همراه با صدای موش ها، جغد ها و هر صدای دیگری که حس ترس را در شما ایجاد کند باعث می شود شما کاملا بترسید. این صدا ها با جلوه های خاص تصویری و نور پردازی مناسب نوید یک نهار یا شام فراموش نشدنی و صد البته وحشتناک را به شما می دهد. البته فکر می کنم بهتر است قبل از رفتن کمی غذا بخورید چون جام ها و کاسه های جمجمه ای که گاها با رنگ خون هم همراه هستند قطعا اشتهای شما را کور خواهد کرد، البته منوی حشرات رستوران قبلا اشتهای شما را کور کرده است!

این رستوران که در سال 1997 توسط کارل هندریکس و بیورن لییز تاسیس شد در سال 2008 تعطیل شد دلیل اصلی تعطیلی هیچ وقت دقیقا مشخص نشد برخی دلیل آن را اقدامات برخی شیطان پرستان در طبقه ی فوقانی می دانند برخی دیدن روح را دلیلی برای تعطیلی و عده ای دیگر تاسیس رستوران دیگری در شهر Zandhoven ! به هر حال این مکان حالا جنبه ی توریستی پیدا کرده و سالانه هزاران گردشگر را جذب خود می کند البته فقط برای عکاسی و نه سرو غذا.


 
چپ دستها بیشتر می ترسند
زمانی که از این افراد درخواست شد آنچه دراین  رستوران که بخشهایی از ترسناکترین مكان  بود، دیده اند را تعریف کنند افراد چپ دست از لحظه های این فیلم جزئیات بیشتری را با تکرار فراوان واژه ها تعریف کردند. این تاثیر در میان افرادی که به اختلال استرس پس آسیبی مبتلا هستند دیده می شود.



مطالعات جدید رفتارشناسی بر روی افراد چپ دست نشان می دهد ترس بر روی این افراد نسبت به افراد راست دست تاثیر بسیار شدیدتری دارد.

به گزارش مهر، دانشمندان دریافتند افرادی که به تماشای یک فیلم هشت دقیقه ای ترسناک می نشینند در صورتی که چپ دست باشند از نشانه های مرتبط با اختلال استرس پس آسیبی بیشتری نسبت به افراد راست دست برخوردار بوده و بیشتر می ترسند.

زمانی که از این افراد درخواست شد آنچه در فیلم که بخشهایی از ترسناکترین صحنه های فیلم سکوت بره ها بود، دیده اند را تعریف کنند افراد چپ دست از لحظه های این فیلم جزئیات بیشتری را با تکرار فراوان واژه ها تعریف کردند. این تاثیر در میان افرادی که به اختلال استرس پس آسیبی مبتلا هستند دیده می شود.

نتایج این مطالعه که توسط دانشمندان دانشگاه کوئین مارگارت در ادینبرگ انجام گرفته می تواند اطلاعات بیشتری درباره نحوه ابتلای افراد به این بیماری و واکنش مغز آنها در برابر بیماری را در اختیار محققان قرار دهد.

بر اساس گزارش تلگراف، فیلم سکوت بره ها به عنوان یکی از استرس زا ترین و ترسناک ترین فیلمهایی که تا کنون ساخته شده شناخته می شود و محققان با پخش هشت دقیقه از آن توانستند به تفاوتهای رفتاری چپ دستها و راست دستها در مقابله با ترس و استرس پی ببرند


نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ساعت 11:40 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

اکثر فیلم های هالیوودی با رویکردی آخرالزمانی ساخته می شود اما در بعضی فیلمها سعی بر این است تا به مردم طرز تفکری القا کنند که برای مردم مانند سم و برای حزب شیطان از عسل شیرین تر است.



احتمالا شما هم فیلم پائول را دیده اید.فیلمی که به مذاق مسئولان صدا و سیما خوش آمده و آن را دوبله و پخش کرده اند.
اما ای کاش راجع به اینگونه فیلم ها تحقیق می شد و بعد از پخش فیلم با ارائه مستندات و دلیل مردم را از خطر سوء این گونه فیلم ها آگاه می کردند که نه تنها به ضرر آنها نیست بلکه به هدف پلید سکولاریسم پی می بردند. اما در این فیلم چه طرز تفکری به مردم ارائه می شود؟
خلاصه فیلم: “گریم” و “کلایو” در حال بازگشت از یک سفر تفریحی هستند .در مسیر بازگشت آنها از کنار یک مرکز پژوهشی در صحرای نوادا عبور می کنند.این مرکز که کار اصلی اش انجام تحقیقات روی موجودات فضایی و بشقاب پرنده ها است مدتی است که یک بیگانه ی فضایی را دستگیر کرده اند و در حال بررسی و آزمایش روی آن هستند.
هنگامی که گریم و کلایو در حال عبور از کنار مرکز هستند این موجود فضایی موفق می شود فرار کند و پنهانی سوار خودروی این دو می شود.برخورد این سه با یکدیگر داستان هایی پدید می آورد در حالی گروهی مامور بازگرداندن این فضایی کوچک که نامش “پائول” است هستند کلایو میخواهد به پائول کمک کند تا به فضا بازگردد.
1-اولین سکانس تامل برانگیز فیل هنگاهی است که پول با گریم وکلایو در حال صحبت است که ناگهان پرنده ای به ماشین با شدت برخورد کرده و می میرد و پائول با در دست گرفتن پرنده آن را زنده کرده و می بلعد.(مطمئنا همه شما درباره معجزه حضرت عیسی (علیه السلام) شنیده اید).
2-در ادامه فیلم این سه برای استراحت به هتلی می روند که در آن جا با صاحب هتلی برخورد می کنند که یک مسیحی متعصب است و تنها دخترش(روث) را که چشم چپش کور است را دقیقا بر اساس اعتقادات خود تربیت کرده و این پدر و دختر مسیحی به شدت متحجرند و به سختی با دیگران ارتباط برقرار میکنند.(روث تی شرتی بر تن دارد که کاریکاتوری روی آن کشیده شده و حضرت مسیح(علیه السلام) در حال شلیک به چارلز داروین است و این فکر را به بیننده القا میکند که دین همواره با دانش در ستیز است) و اما از مهمترین قسمت های فیلم :پائول در حال توضیح دادن مشروع بودن همجنسبازی به دوستان انسان خود است و به آن ها می گوید که در سیاره او این کارها کاملا عادیست و شروع به آواز خواندن و رقصیدن می کند و توجه روث به شلوغی آن ها جلب شده و صبح به آنها سر میزند تا ببیند چه خبر بوده و در حال بحث با گریم و کلایو است و به کافر بودن آن ها پی می برد و در جواب به آنها که به انفجار بزرگ ویک اتفاق بیولوژیکی برای جهان هستی اعتقاد دارند به این جمله از انجیل بسنده میکند که خدا دنیا را در شش روز خلق کرد وسپس به استراحت پرداخت.که سروصدای موجود فضایی از دستشویی به نشانه مضحک نشان دادن حرف های روث بلند می شود و بین او و روث بحث در گرفته و پائول که هستی را ساخته میلیارد ها سال تکامل می داند عصبانی شده و ناگهان جلوی او ظاهر شده وباعث غش کردنش می شود.
دختر که توسط آنها دزدیده شده پس از بهوش آمدن پائول را
[تصویر: Paul-BD.jpg]
شیطان خطا کرده و برای نجات پیدا کردن از دست او به شکل مضحکی شروع به دعا میکند و پائول به او می گوید:من فقط با نظر ابراهیم و چندتا آدم خرافاتی دیگه مخالفم و دست خود را روی سر دختر گذاشته و تمام علم خود را به او منتقل میکند.
از آن به بعد دختر متوجه اشتباه خود شده و تصمیم می گیرد هر کاری که دوست دارد انجام دهد و به اعتقادات گذشته خود توهین میکند و پائول چشم او را درمان می کند. روث تصمیم می گیرد که با آن ها برود و به بازگشت پائول کمک کند و در آخر فیلم هنگامی که سفینه پائول برای بردن او به سیاره می آید پدر روث که برای نجات دادن دخترش از دست شیطان ماشین آن ها را تعقیب کرده قصد شلیک به پائول دارد که با از جان گذشتگی گریم نجات می یابد و باز هم پائول معجزه میکند و او را با در خطر انداختن جان خود از مرگ حتمی نجات می دهد و فیلم با خوشحالی پدر روث که پائول را نجات دهنده ای از سمت خدا می داند پایان می یابد.
بر عکس فیلم هایی که قبلا درباره فضایی ها ساخته می شد و آن ها را ترسناک و نا شناخته نشان می دادند رفتار پائول بسیار شبیه انسان هاست و این موضوع به واقعی نشان دادن این موجود برای بیننده و باور پذیری او بسیار موثر است. عوامل استکبار و خدا ستیز با ساخت چنین فیلم هایی قصد دارند داروینیسم و دشمنی دین با علم را بیاموزند واین که اگر میخواهید در دنیای مدرن و متمدن زندگی کنید علم را باور کنید و عقائد خرافی را که باعث می شود شما را عقب افتاده و نادان جلوه دهد کنار بگذارید و با چنین اعتقاداتی که ممکن است به دیگران آسیب برساند خود را آزار ندهید.
ولی دوستان این فیلم شاید برای مسیحیان که دینشان تحریف شده و کافران که از حقیقت بویی نبرده اند خطرناک و منحرف کننده باشد ولی برای ما که مسلمان هستیم با کمی کسب اطلاعات وتحقیق خواهیم دید که در کتاب مقدسمان قرآن عزیز و تعالیم معصومین(علیه السلام) تاکید بر کسب علم شده و خدا تاکید کرده که کتابش را برای کسانی فرستاده که فکر می کنند و می اندیشند و همه ما این حدیث را شنیدیم که یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بهتر است.
دنیا به سوی آگاهی از هدف اصلی آفرینش پیش می رود و نظام کفر با هدایت شیطان با به وجود آوردن چنین تفکراتی خود را به بازیچه می گیرد.
عزیزان باید آگاه و بیدار بمانیم تا هنگام دعوت ندای هل من ناصر ینصرنی مولایمان را بشنویم و به آن لبیک بگوییم

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 ساعت 11:38 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

 

 


حرفهایم گاهی


طعم عسل  دارند


مثل عطر ِ خوش ِ


روی پیرهنت…


 


 

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت 01:12 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین 1391 ساعت 12:40 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین 1391 ساعت 11:59 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |






می دانستم عاشق بارانی ،

آنقدر اشک ریختم تا خورشید بتابد بر روی سیل اشکهایم ،

تا اشکهایم ابر شود و باران ببارد

این اشکهای من است که بر روی تو میبارد

آسمان با دیدن چشمهای من می نالد

عشق همین است و راه آن نفسگیر

باز هم میخواهم عشق را با تمام دردهایش،

دردهایی که درد نیست  چون دوایش تویی

خیالی نیست دلتنگی ها و بی قراری هایش، چون چاره اش تویی

عزیز من تویی، در راز و نیازهایم تنها تویی

با تو بودن یعنی همین ،

یعنی من عاشقم بیشتر از تمام عشقهای روی زمین

عزیزم خیلی دوستت دارم ، تنها همین احساس است که در دل دارم

این کلام جاودانه را از من بپذیر ، در روزی که قلبم درونش غوغاست ،

این احساس صادقانه را از من بپذیر ، در روزی که حال من حال خودم

                                               نیست


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 11:33 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای

و ابرها را تا چشمهایم پایین

عشق را در کجای دلم …..

پنهان کرده ای که :

هیچ دستی به آن نمیرسد !


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 11:32 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم  تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ،
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو  زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم…


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 11:30 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |


یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

 با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .


این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 11:29 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

همه چیز یک نشانه است

 

طلوع خورشید

غروب ماه

تپش ثانیه ها

جستجوی لحظه ها در وادی زمان

رقص گندمها با وزش نسیم

و نیز یک نشانه است

صدای جیرجیرکها لابه لای علفها

بارش باران

حرکت ابر

نگاه شعراحساس تو !

و نگاه تو نیز یک نشانه است!

آری نگاه تو

نگاه دلفریب تو

به چشمان تر من

و گذر تو از یک وجبی من

و بوی خوش عطر تو نیز

آمدن من

رفتن تو

و آمدن تو

و رفتن من

همه یک نشانه اند!

و آن نیز یک نشانه خواهد بود برای زندگی

روزی که بیایی و دگر نروی

ز کنار من بی تاب و بی قرار

آن لحظه که بیایی و دگر مرا ترک نکنی

آن لحظه که بیایی و با عشق

آرام در گوشم زمزمه کنی:

آمده ام که تا ابد در کنارت بمانم

 


نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 11:29 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت
میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت
هوای تو را میخواهم در این حال دلتنگی،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به یادماندنی
همنفسمی، ای که با تو یک نفس عاشقم
همزبانمی، ای که با تو یک صدا برایت احساسات عاشقانه ام را میگویم
حرفی نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را
گفتی دستهایم گرم است، گفتم عزیزم این چشمهای تو است که مرا به آتش کشیده است
همه ی دنیا فریاد عشق ما را شنیده است،هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،
چقدر قلبت زیباست…
چه بی انتهاست قصر عشق تو و من چه خوشبختم از اینکه اینجا هستم ، در کنار تو
تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر
میخوانمت تا دلم آرام بماند


نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 12:11 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

 

با تو بوده ام ، همیشه و در همه جا

در  رویاهایم

با تو نفس کشیده ام ،و یک  فنجان  چای  نوشیدم

با چشمان  قلبم تو دیده ام مرا از تو گریزی نیست

چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان و درخت گیلاس  را از خوشه های  گیلاسش

تو دلیل من برای حیات بودی و هستی

و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام

علت بودن من، تو هستی

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است

 

 « همیـشـ ـ ـ ـ ـ ـه با تـ ـ ـ ـ ـ ـو »


نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 12:10 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

 

 

چشمات و ببند آروم

  دستات و به من بسپار

سرت  رو  روی  سینه  هام  بزار

    فرصت  بده عاشق شم   

لبخند بزن یک بار

از وقتی طلوع کردی

 غرقم تو هوای تــو

   فرصت بده ای خورشید

        پر پر شه به پای تــو ...


نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 12:07 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

امروز از دلی میگویم که به جز شادی و خاطرات خوش چیزی در ان نبوده وحالا چند وقتی است.....

صفحاتش را ورق میزنم.......

به خاطر زیبایی دفترم خدارا شاکرم

امروز دیگر هیچ اندوهی به دلم راه نمیابد میخواهم امشب تا صبح بیدار باشم

امروز درخت خاطرات سردم را از ریشه کندم.....

دفترم را برمیدارم و پشت پنجره میروم ...نگاهم را به آسمان میکنم....

صورت ماه چه قدر کدر شده است!!!!

دستمال آرزو هایم را برمیدارم و روی ماه را دستمال میکشم تا پر نور تر شود و بتابد بر دفتر زندگیم.....!!!

دوباره مینویسم ........

اما اینبار از خودم.........

از  قصه ی عاشقانه ی  خودم   را می  نویسم

 

 

روز های اول که دیدمش گونه هاش  از شدت تب قرمز شده بود...

عشقمو  می  گم

انقدر دراین تب می سوخت که گرمای گونه هاش را سرخ کرده بود.

تمام دکترها از او قطع امید کرده بودند....

ان  خواست  از  من  که  پرستارش  بشم

آن  گفت: دلم بیمار است...دوای دردش تویی....

من دلم لرزید.....و انوقت بود که پرستارش  شدم .....

گفتند تبش واگیردارد.....گفتند امیدی به او نیست....

گفتند خودت را خسته نکن....اما من گوشهایم عین خیالشان نبود!!!!

روز های اول خودم هم میترسیدم......سخت بود کنترش ....حالا  با پاشویه هم درست نشد...

باز هم ادامه دادم....روزها میگذشت وان  روبه بهبودی میرفت...

تبش پایین آمده بود....اما چشماش.....!!!!!!

هردو خوشحال بودیم، من به خاطر خوب شدنش ....

حالا که من هم شدم محتاج چشمان تب دارش...

حالا که دیگر علاجی برایم نیست

بدون عشقم  تب  می  کنم

عشقه  دیگه واگیرداره


نوشته شده در شنبه 26 فروردین 1391 ساعت 12:05 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

 

تمام  هستی  ام  قلبم


برای تویی كه تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
...


برای تویی كه احسا
سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی كه چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

برای تویی كه وجودم را محو وجود نازنین خود كردی...

برای تویی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

... تویی كه سـكوتـت سخت ترین شكنجه من است برای

برای تویی كه قلبت پـا ك است ...

برای تویی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی كه غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 12:33 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 12:13 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

 

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی
جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم
حرفی نمی زنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت

 

 

 

خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، می دانم اینک کجا هستم، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را می کشیدم و هر زمان خوابش را می دیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام
تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمی شود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 11:58 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

سر تا پای خودمو خلاصه کنم میشم قد یه کف دست خاک

که ممکن بود یه تیکه آجر باشه توی دیوار یک خونه

یا یک قلوه سنگ روی شانه ی کوه یا مشتی خاکریزه ته ته اقیانوس

یا حتی خاک گلدون پشت پنجره ام

یک کفه دست خاک که ممکن بود هیچ وقت هیچ اسمی نداشته باشه ...

و تا همیشه خاک باقی بمونه !!!

فقط و فقط خاک ......

اما حالا یک مشت خاک وجود داره

که خدا بهش اجازه داده نفس بکشه ، ببینه ، بشنوه ، بفهمه و جان داشته باشه

یک مشت خاک که اجازه داره عاشق بشه

تصمیم بگیره ، انتخاب کنه ، عوض بشه، تغییر کنه و خاک نمونه

خدای من

من خوشبختم من همون خاکم....

همون خاکی که با بقیه ی خاک ها فرق داره

من همون خاکم که توی دستای مهربون تو ورزیده شد

و توی دستای تو جون گرفت و معنا گرفت ... 

من همون خاکم ...

خاکی که می تونه عاشق بشه

حالا می فهمم چرا فرشته ها انقدر حسودیشان شد

حالا می فهمم چرا حاضر به سجده نبودند حالا میفهمم... 

اما اگه این خاک که انتخاب شده ، برگزیده شده ،

خاکی که اسم داره قشنگترین اسم دنیا رو ،

خاکی که نور چشمی و عزیز دردانه ی خداست

خاکی که دوست داشتنی است و می تواند دوست بدارد

اگر نتونه تغییر کنه ، اگه عوض نشه ،اگر تصمیم نگیره ،

اگر انتخاب نکنه و اگر عاشق نشه

و اگر همین طور خاک بمونه

و اون آخر که قراره برگرده هیچ جوابی نداشته باشه

و سرشو پایین بندازه و بگه ای کاش خاک بودم ....  

نه !!! بدتر از این دیگه نمیشه    

یعنی اینکه حتی نتونسته خاک بمونه چه برسد به آدم

خدایا نیاور اون روزی رو که

کسی بخواد این چنین بگه نیاور روزی رو که شرمسار تو

باشیم و سرمونو پایین بندازیم خدایا نیاور ....  

خدایا کمکم کن تا اون آخر که قراره برگردم  بگم خدایا ممنونم که اجازه دادی

این خاک نفس بکشه ، زندگی کنه ، انتخاب کنه ، عوض بشه

و حتی عاشق بشه

آره من همون خاکم که عاشق میشه ...

خدایا  ممنونم  به  هم یك  عشقی  دادی


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 11:57 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

Image Detail

 

 

ای  عزیزدل

              آنچنانت دوست می دارم که خود را فدای تومی کنم ،

                    میراثهایم را فدای تو میکنم ،

              هنر خویش را فدای تو می کنم ،

              مرکبم را ، همه هستی ام را ، گذشته ام را ، حالم را ، آینده ام را فدای تو می کنم .

              من چنانت دوست می دارم که هرچه دارم ، فدای  تو می کنم.

                                 ومن  ماهی  دریای  توهستم

که  بی  تو  جان  می  دهم

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

 


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 11:56 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

zpfdsiwewoprgvm6cwvs.jpg

 


آن شب ...


كه مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را ...


تماشا می كرد ...


 

آن شب كه شب پره ها ..

عاشــقـــانه تر ..


 

نــــور را می جســـتند ...!


 

و اتاقم ..


 

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود... !

دانستم..


تـــــو پـــژواك تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی...!


نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 11:53 ق.ظ توسط شكوفه نظرات |

گل من یک بوسه مهمان  من  باش وپس از ان شب بخیر

 یک غزل مهمان من باش و پس از آن شب بخیر
نرم نرمک دستی افشان پای کوبان شب بخیر
وسعت غمهای ما را نیست مرزی آشکار
زین سبب لختی قلم بر ما بگریان شب بخیر
از نگاهت شور و مستی می تراود چون شراب
شور و مستی را از این مستان تو مستان شب بخیر
لحظه ای دیگربمان ای بانوی شعر وغزل
میزبان اکنون تو یی ما نیز مهمان شب بخیر
برف می بارد هوا سرد است بیرون می روی
یک بوسه  مهمان من باش و پس از آن شب بخیر

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 11:19 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

 http://niloomoham.persiangig.com/24v3dsl.jpg
 

انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ می رود... دست دلم می لرزد ....

امابه خواجه می سپارم تا امید را از دلم نگیرد

دلم می خواهدهمیشه بگوید


یوسف گم گشته بازآید به کنعان .......غم مخور!

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 11:18 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

همه جا عطرتو پیچیده ، تنها صدای تو را میشنوم ، جایت در کنارم خالیست
شاخه گلی را به جای تو میگذارم  تا دیگر جایت خالی نباشد، تا دیگر تنها نباشم…
تمام احساساتم سهم تو است ، جای تو تا ابد ، تا همیشه در قلب من است
کاش برایت کم نباشم ، کاش برایت با ارزش باشم تا حسرتی در دلم نماند، تا با خیال راحت قلبم عاشقت بماند
قلبم تنها با تو زنده است ، تو گلی و نفس میدهی به باغچه دلم…
این تمام احساسات من است ، لیاقتت بیش از اینهاست ، این تمام دار و ندار من است….
در این کویر خشک و بی محبت یافتن گلی مثل تو معجزه بود ،
دیدن باوفایی مثل تو رویا بود، با تو بودن افسانه بود
حالا تو یک معجزه ای در قلب عاشق من ، تو  زیباترین حادثه ای که تا ابد میمانی در قلب من…
کاش برایت همیشگی باشم ، همیشه همینگونه باشی و من تو را داشته باشم
تو را داشته باشم برای نفس کشیدن ، برای عشق ورزیدن ، برای ماندن
تو آمدی و دلم از غمها رها شد ، حالا احساساتم با تو زیبا شده ، عشق آمده و دلم غرق در امواج مهربانی هایت شده….
به تو پناه آورده ام ای چشمه زلال دلم ، به تو پناه آورده ام ای بود و نبودم ، مرا در میان خودت بگیر تا اسیر آغوشت شوم ، تا برای همیشه پشت میله های آن آغوش گرمت زندانی باشم…
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 11:17 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

یک شب که من خواب بودم

در خواب دیدم که پیشمی

دیگه نمیخواهی که ازم دل بکنی

دیدم که مرا دوباره به بوسه مهمان کردی

از همان بوسه ها که از روی عشق و علاقه بود

دیدم که دوباره پیشمی ،

دیدم که دوباره دارم نوازشت می کنم

آه ای خدا چه زیباست لحظه ای که تو در آغوشمی

و من موهای تو را نوازش  می  کنم

چه رویاییست وقتی تو رو به من میخندی

و اسم مرا آرام زیر لب زمزمه می کنی

آه من متنفرم از بیدار شدن ،

من متنفرم از رویای تو بیرون آمدن

تو با من نماندی

اما خاطراتت چه خوب با من ماند

چه خوب هر شب من تو را در ذهنم در آغوش میگیرم

تو نگاهت را به لبهای من دوختی

تا در این واپسین لحظات با هم بودنمان

من حرفی ، کلامی ، جمله ای بگویم

اما من بر لب های خود مهر سکوت و خاموشی زده ام

خیره در چشمانت نگاه می کنم

چه دنیای پاک و ساده ای در چشمانت میبینم

هنوز گیج و مست در چشمانت به دنبال عشق می گردم

به دنبال بهانه ای که بودنمان را در کنار هم تضمین کند

دوباره می خواهم از هرم تنت جسم مرده و یخ زده ام را گرم کنی

دوباره می خواهم من دچارت شوم ،

دچار بودنت شوم

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 08:50 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

دیشب به دلَمــ افتاده بـود ،

كـ ِ
امشَـــــــب حَتــما

خوابتــ را میبینَمــ

امــا....

تا صُبحــ به
شوقـ ِ دیدَنتــ خوابَمـ نبُرد !

حرفــــــــ ــــی نـــزن

چیــــــزی نـــ ــــــــــگو

بــــرای آنکــــه چشم هایــت

همه حرفها را بـــــی پــــ ـــرده

به من می گـــــویـنــــــد...!!

پس چیــــزی نـــگو

حرفـــــــ ــــی نزن

امــــا همیشــــه بـــ ـه من نگـــاه کن

تـا بفـــ ـهمم چـه مـــــــی گو یـــــــــی...

        چرا که                

چشم هایت


برای من کتابی است


خط به خط ستاره ی باران!


چشم هایت برای من یک آسمان احساس

خیالَتـْـــــ !!!!

آزمونــــِـ
دُشواریـــ ـست

کهـ برگــــُــ زار
می شود

میانـــِــ خوابــْـ ـهای
من . . .

چقدر دِلــــــ ـهُره
دارم از

نــُ مْره منفی های چِشْمانَتــــْـ

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 08:42 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان!
تو بیا
تو بمان با من . تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از این موی بلند
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 08:41 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

وقتی كسی رو دوست داری  حاضری جون فداش كنی


حاضری دنیا رو بدی  فقط یك بار نگاهش كنی


رو همه چیز خط بكشی  حتی رو برگه زندگی


وقتی كسی تو قلبته  حاضری دنیا بد باشه


فقط اونی كه عشقته عاشقی رو بلد باشه


قیده تمومه دنیا رو به خاطره اون میزنی


خیلی چیزا رو میشكنی تا دله اونو نشكنی


حاضری بگذری از دوستایه امروز و قدیم


اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم


حاضری قلبه تو باشه پیشه چشایه اون گرو


فقط خدا نكرده اون یك وقت بهت نگه برو


حاضری حرفه قانون رو ساده بزاری زیر پات


به حرفه اون گوش بدیو به حرفه قلبه با وفات


وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری


تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری


حاضری جونت رو بدی ، یه خار تویه دستشم نره


حتی یه ذره گردو خاك مبادا تو چشاش بره


وقتی كسی تو قلبته یك چیزه قیمتی داری


دیگه به چشمات نمیاد اگر كه ثروتی داری


نزار كه از دستت بره این گنجه خیلی قیمتی   


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 08:40 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

تو را من با زبان بی زبانی دوست می دارم

و شاید مثل یک دلدار جانی دوست می دارم

                                               نگاهم کن نگاهت را که در من خانه دارد

                                               برای لحظه های همزبانی دوست می دارم

وجودت را وجود بی وجودم سخت محتاج است

و همسان خدایی آسمانی دوست می دارم

                                              تو را در خلوتی پنهان تر از آواز باران

                                              به دور از چشم نااهلان نهانی دوست می دارم

تو را ای یوسف پنهان ز سالی سخت طولانی

برای انتظاری جاودانی دوست می دارم   


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 08:01 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |

hamtaraneh.com
 

روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سرانگشت ، تو را گشتم و پیدا کردم

 

hamtaraneh.com

 

با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

و به عشق تو فرآیند تنفس را هم
جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز بر این شیشه تو را "ها" کردم

آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 08:00 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |


نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین 1391 ساعت 07:59 ب.ظ توسط شكوفه نظرات |



كد قالب جدید قالب های پیچك